بازيگر آماتور

 

بالکل وبلاگ را به اين آدرس منتقل کردم. بلاگر امکانات خوبی دارد. لطفا بچه هايی که اين وبلاگرا در ليست داشتند آدرس را تغيير دهند.

بازيگر آماتور

+ امروز ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

فتوبلاگ

+ امروز ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

رشت۵(فراز ابرها)

+ امروز ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

رشت۴

  تا پنج شنبه صبح اينجا هستم. تنها. کاش همت کنم فردا صبح بروم محله قديم رشت.ساغر سازان. برای عکاسی.

  هتل لعنتی هم گويا مديريزدی دارد. سيستم سرمايش اتاقها را قطع کرده اند. من گرمايی جان به سر شده ام. چاره ای نيست. بعضی وقتها بايد تحمل کرد. کسی در مورد قيمت اتاقها پرسيده بود. يک تخته شبی ۲۶۰۰۰ تومان. سوييت سلطنتی هم دارند اگر بخواهيد. شبی ۵۰۰ دلار!

+ امروز ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

رشت۲

امروز روز دومی است که در رشت هستم. هتل کادوس. جای آرام و راحتی است. بازيکنان يکی دو تا تيم فوتبال هم اينجا هستند. هوا خيلی گرفته است. همان چيزی که من دوست دارم. فقط اگر کمی خنک تر بود عالی می شد. هنوز فرصت حسای نداشته ام برای عکس گرفتن.

  ديشب بعد از تمام شدن کار سوار تاکسی شديم. از طرف آدرس يک باغچه خواستم. مرا برد جايی و سفارشم را به صاحب آنجا کرد. صاحب باغچه کوچک با يک قليان و بال کباب شده و منوی سکرياتش آمد. جای خوبی است اينجا. راستی.. چه دختران زيبايی دارند اين رشتی ها!

+ امروز ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

 عجب بازی ای کردند بازيکنان تيم ملی ايران. آلمان در نيمه اول بالکل تحت تاثير بازی برتر ايران بود. اما با شروع نيمه دوم کاملا مشخص بود بچه ها با توان نيمه اول بازی نمی کردند. به زعم من دليل بدنی .. تکنيکی و يا حتی روانی نداشت. عاقلانه بود انرژی زياد از حدی صرف اين بازی نشود.بازی با قطر سرنوشت ساز خواهد بود.

..................................

  صبح زود می روم رشت. تا پنجشنبه. سالهاست به رشت نرفته ام. کار فعلی ام فرصت ديدن بسياری از شهر های ايران را برايم مهيا می کند. فرصت خوبی هم هست برای بازشناسی خودم. در سفر و در تنهايی...

+ امروز ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

غروب جمعه. آسمان مثل تازه عروسی خوش رنگ و آب و شوهر مرده بود.

 چه دلگير بود امروز. نمی دانم چرا! اما جمعه ها در پايين ترين سطح انرژی هستم. هنوز روح و روانم شته دارد.

+ امروز ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

محمدرضا خاتمی

 امروز رفته بودم بيمارستان امام خمينی. کنگره نفرو لوژيستها. با دوست عزيزی بيرون تالار امام ميان درختان زيبای باغ بيمارستان ايستاده بوديم. محمدرضا خاتمی آمد و گذشت. می دانستم نفرولوژيست است. دوست داشتنی بود.گجالب بود که کسی نگاهش نمی کرد. جز ما دو نفر! آنقدر نگاهش کرديم که معذب شده بود. به دوستم نگفتم اما داشتم فکر می کردم چه راحت و بی سر و صدا آدم هايی اينچنين تاثير گذار و مثبت به  آسانی  فراموش می شوند. .. و می روند.گويی هيچ گاه نبوده اند.

......................

 ديگر آنقدر خوراک دارم که هر روز فتوبلاگ را آپديت کنم.

.....................

نفرولوژيست همان متخصص داخلی است که فوق تخصص در بيماريهای کليه دارد.

+ امروز ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

+ امروز ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

 بالاخره بعد از مدتها ترديد دل را زدم به دريا. CANON POWERSHOT PRO1گرفتم. چيزی تو مايه های دل درد... گرفتن.

عکس  را اينجا ببينيد.(لينک سالم است)

+ امروز ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

 امروز کلاس خيلی خوب بود. بايد قسمتی را می گفتم که اصلا بلد نبودم. قبل از کلاس

ماشين را پارک کردم کوچه بغل دانشکده. کتاب را در آوردم و شروع کردم. نت برداری. اين ادی محض بيچاره ام کرده. حتی صبح قبل از کلاس حوصله نمی کنم نگاهی به مطلب بياندازم. فقط فرصتی شد. همت  کردم. گشتی در اينترنت زدم. چند مطلب خوب بود. پرينت گرفتم. بردم. توی ماشين نشسته بودم. عينهو بچه تنبلای قبل از امتحان با نگاه روی کلمات سر می خوردم.

  رفتم کلاس. آنقدر حرف زدم که وقت کم آوردم. هر چه فکر می کنم نمی دانم از کجا آن مطالب را بافتم. به خير و خوشی گذشت. ۵-۶ تيتر اصلی برای درس امروز داشتم. هر قسمت را که می گفتم آنتراکت کوچکی می دادم. بچه ها جوک می گفتند. کلاس ما از يک طرف به توالت دانشکده منتهی است. آنطرفش ار دقت نکرده بود. اواسط کلاس که می گفتيم و می خنديديم. ديدم دختر خانم جوانی آمد جلوی در کلاس. اشاره کرد. مثل عکی دختر بچه های توی بيمارستان. با کلاه پرستاری. که يواش! گفت کلاس بغل هستند و صدای ما اذيتشان می کند. گفتم چشم. خفه شديم. بالا که رفتم. اتاق استادان. ديدم طرف استاد زبان روسی بوده. داشت با يک خانم مسن به روسی صحبت می کرد. نگاهش کردم. فلک زده بی دليل خجالت می کشيد. لبخندی تحويلش دادم. فقط نگاهم کرد و رفت.

+ امروز ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

چرند و پرند

  فردا باز کلاس دارم. احساسم نسبت به کلاس های دانشگاه هيچ شباهتی به يک استاد ندارد. بيشتر احساسی است شبيه به  حسی که بچه مدرسه ای های کلاس اول و دوم دبستان دارند. همان  اضطراب آميخته با بوی پاک کن . شعف شنيدن زنگ تفريح . بوی گچ. لذت  ديدن آدم های جديد. همکلاسی های جديد. دست انداختن معلم و خنديدن به ريش و قد و قواره و کت و شلوار گل و گشاد و آويزانش. اما تفاوت دارد. اينبار بايد به خودم بخندم. حوصله يبس بازی ندارم. زهر چشم گرفتن و چشم غره رفتن. قيافه جدی گرفتن و آقای محترم با شما بودم گفتن! ترجيح می دهم به ريش خودم بخندم. خنديدنی هم شده اين ريش احمقانه!

   امروز تکه ای در اخبار ديدم. مربوط به تغذيه رايگان. که شير امسال در تمام دبستان ها توزيع می شود. شير رايگان. ياد شاه افتادم. کلاس اول دبستان. شير های پاکتی. ياد ايرادی که به تغذيه رايگان گفته بودند. گفته بودند اين هم برنامه ای استکباری است. می خواهند شيرهای باد کرده شان را آب کنند. به خورد بچه های مردم بدهند. پولش را هم از بيت المال بگيرند! برای اولين بار در عمرم دلم برای شاه سوخت. بيچاره ابله اقلا چهل سال از زمان خودش جلوتر بود. چه کشيده از اين ارتجاع سياه. حالا با تمام وجود لمس می کنيم! بيهوده دل شکسته از ايران فراری اش دادند. شورشی بی دليل. شکم های سير و زبان دراز. چوبش را داريم می خوريم.

   اصلا ما ايرانی جماعت يکهو بند می کنيم که فلانی برود. شاه برود. علی پروين و ناصر ابراهيمی بروند. علی دايی برود. و اين آخری.. جمهوری اسلامی برود!

  شاه رفت. مملکت به گهی نشست که نگو. علی پروين رفت. چه شد؟ کدام فرهنگ  غنی و روش مدرن تيمداری جايش را گرفت؟ آن پرسپوليس الان کجاست؟

حالا شده حکايت علی دايی. بند کرده ايم بايد برود. يا جمهوذری اسلامی! چه برنامه بهتری داريم. چه شخص شخيص افضل الفضلا قرار است بيايد؟!

   کاش حافظه تاريخی ما قوی تر بود.

+ امروز ; ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

  از بس که خبر آن فيلمنامه کذايی و شدن و نشدنش را اينجا دادم خودم تهوع گرفتم! آخرين خبر اينکه کارگردان مادر قحبه ای که با هم شش ماه روی بازنويسی فیلمنامه کار کرده بوديم بر کنار شد. مرتيکه نامرد آخر خنجر زن از پشت بود. اسمش را نمی برم. آنقدر پر کار و معروف است که به راحتی می شناسيدش. از ته دل خوشحال شدم. حالا که رفته با خيال راحت می توانم بگويم چه کرد. اما باشد برای بعد. فعلا کل پروژه با قحط الکارگردان روبروست. خيالی نيست. ساخته هم نشود بهتر از اين است که آن مردک بسازدش!

+ امروز ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

بدون شرح!

+ امروز ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

ما از جنس شما نيستيم.

 شبکه اول سيمای ج.ا.ا امشب در بخش خبری ساعت ۹ شب خود گزارش گوتاهی پخش کرد با عنوان: هخا چرا نيامد؟!

  گزارش با لحنی هجو آلود تکه هايی از برنامه اهورا خالقی يزدی در شبکه رنگارنگ را  پخش کرد. اين اقدام نشان داد حاکمان ايران تا چه حد خودشان را دست کم گرفته اند. اين گزارش بچه گانه به هيچوجه نشان دهنده اين نيست که مخالفان جمهوری اسلامی يک مشت ابله و خيالباف هستند بلکه برعکس ثابت می کند اينها اپوزسيونی را قبول دارند که در حد خودشان باشد. بی سواد و مسخره. اما اين تنها يک فرافکنی مذبوحانه است. ما مخالف شما هستيم. به معجزه هم اعتقاد نداريم. شمايی که اعتقاد داريد مملکت را حفظ می کنيد تا به دست آقا بسپاريد و امداد های غيبی و نه زد و بند با اتحاديه اروپا !نگهتان داشته بايد هم با دشمنی هماورد شويد که می خواهد با معجزه ای کشور غنيمتی شما را آزاد کند.

  ما معجزه نمی خواهيم. خود ما معجزه هستيم. ما از جنس شما نيستيم. از جنس خرافات و عوام فريبی. از جنس کلاشی و دروغ های شاخدار.

  ما از نسلی سوخته ايم. نسلی که کشورش را پدرانشان به باد توهم داده اند و ما با دست خالی بايد آن را پس بگيريم. ما از جنس شما نيستيم. از جنس خيال و معجزه و دروغ. ما مخالف شما و رفتار تان هستيم.

+ امروز ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

 

Two sisters

 

By

S. f

 

 

 

     It was a vacant street with black floor. Horizon was hazy and sky loomed dark indigo. There, were no voice but  an   indistinct ululated mumbling which I couldn’t  realize.

 

      I had stood in front of two sisters. Both of them had similar faces and the same color of hair, grimy blond. They had fancy wears although their dresses didn’t seem very lief. Both, had mean length but one of them seemed taller that the other.

 

     I was baffled in a weird condition.  I thought I had met those two sisters before. Shorter one seemed older than the other. Younger sister was looking at me in a friendly manner

 

    We had a very serious debate about marriage. I felt  no interest to getting engaged but I was compelled! It seemed that I was supposed to get marry with one of the sisters. Therefore, we were talking about the object!

 

   Old girl : ok! We can do it tomorrow!

    Me : but! What are you talking about? I’m not ready for..

 

Girl cut my talking…

 

   Old girl: you ought to!

  

   I gaped to the girl. I could not think. My soul has been captured by a supernatural force. I nodded and spontaneously stepped toward a model 1348 jacinth Peykan  wich was upstarted. Older girl uttered with her shut mouth: you must promise to come back and I responded: I do!

 

 I entered the car and car automatically commenced to run. 

   I could see the car and myself, afar. As the car was receding I could feel a sharp pain in my heart. I was getting rid of that supernatural power. Now I could think.  Thinking I should rid myself of those girls, I heard the old girl’s voice:

  

         You ignored your pledge!

 

  Suddenly she bobbed to her young sister’s rump. After that strike, Younger sister hastily metamorphosed to a big black dog and ran briskly toward me. I burdened the gas pedal but she was tailing me. At once, she-the black dog- shot herself on the car. Felling a bad pain in my back, every thing went dark. I was dying!

 

   I opened my eyes. I had fallen down of my bed.

 

      Oh! Thank God! It was just a dream!

 

 

 

+ امروز ; ۳:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

قاضي خودش طناب دار را كشيد

 موضوع اعدام دختر جوان نکايی در مقايسه با موضوعات ملی و فراملی شايد چندان قابل توجه به نظر نرسد اما بايد زير ذره بين قرار گيرد. بايد توجه مردم به اين سمت جلب شود. بی هيچ توضيحی نوشته ای از سايت امروز را بخوانيد:

 

 نامه دادخواهی عمه دختر اعدامي عاطفه رضوي

قاضي خودش طناب دار را كشيد

عمه دختر اعدامي عاطفه رضوي از همه مسئولان كشور براي رسيدگي به پرونده اعدامي دختر برادر خود دادخواهي كرد. "عاطفه رضوي" روز پنجم مرداد ماه سالجاري با حكم قاضي "ر." رئيس شعبه اول دادگاههاي عمومي نكا به جرم زناي غيرمحصنه به دار مجازات آويخته شد.

وي گفت: عاطفه اختلال رواني دشات و اين را بارها خودش به مسئولان زندان اعلام كرده بود و در اعتراض به راي صادره از سوي قاضي دادگاه خطاب به ديوان عالي كشور اين مسئله را معترف شده بود. وي گفت: پدر عاطفه نيز رواني و كارتن خواب خيابانهاي نكا مازندران است و مادر وي نيز چندين سال است كه مرده است.

وي افزود: قاضي در نامه نگاري به ديوان عالي كشور و حكم اعدام سن عاطفه را 22 سال اعلام كرده بود در حالي كه وي براساس شناسنامه متولد 30 شهريور سال 1366 است. عمه اين دختر اعدامي گفت: قاضي دادگاه زناكاران متاهل ع. ا.د. (50 ساله) و ع. ذ. (45 ساله) را كه بارها از اختلال حواس عاطفه سوء استفاده جنسي كرده بودند، فقط به چند ضربه شلاق محكوم كرد.

وي گفت: در آخرين ملاقات با عاطفه وي در زندان به من گفت: عمه جان آن سه نفر در آخرين مرحله سه شبانه روز به من تجاوز كردند. وي گفت: قاضي روز اعدام عاطفه به اقوام وي اطلاع نداده بود و من از كانالي غيررسمي در روز اعدام سر رسيدم عاطفه با صداي بلند به قاضي گفت: اگر اين بار مرا عفو كني تا آخر عمر به نامحرم نگاه نمي كنم، اما قاضي خودش طناب دار را كشيد.

 وي گفت: من كه به قوانين آشنايي ندارم بعدا فهميدم كه اگر شناسنامه عاطفه را ارائه مي‌داديم لااقل امكان تعويق اعدام وجود داشت، زيرا قاضي با توجه به هيكل درشت عاطفه سن وي را 22 سال تعيين كرده بود. وي افزود : پدر معتاد عاطفه شناسنامه وي را دست يك فروشنده دوره‌گرد امانت گذاشته بود و ما بعد از اعدام براي جواز دفن وي از ثبت احوال شناسنامه المثني گرفتيم.

وي گفت: وقتي پس از اعدام شناسنامه وي را به قاضي ارائه كردم وي غرق عرق شد و گفت: "از خودش پرسيدم گفت 22 سال سن دارم." وي افزود: چند تن از قضات دادگستري بلافاصله نزد قاضي ر. آمدند و گفتند : تو چكار كردي؟

وي گفت: كجاي دنيا و كدام دين يك دختر صغير و معلول ذهني را به اعدام محكوم مي‌كند و متجاوزين حيوان صفت تنها به چند ضربه شلاق قابل خريداري محكوم مي‌شوند. عمه اين دختر اعدامي كه ساكن رشت است افزود: من از تمام مسئولان ارشد كشور عاجزانه مي‌خواهم به اين دادخواهي پاسخ دهند. وي يادآور شد: قصد دارد شرح حال اعدام دختر برادر خود را در سايت‌ها منتشر كند.

 

+ امروز ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

 

 امشب نامزدی يکی از بهترين دوستانم و در واقع  آخرين دوست مجردم بود. بر خلاف تصورتان احساس خوبی داشتم. اصلا احساس نمی کنم تنها تر شده ام چون بعيد است کسی از اين که من هستم تنها تر شود. اصولا اين تنهايی را با دنيايی عوض نمی کنم. دنيای تجريدی من روز به روز رنگ عوض می کند. خسته کننده نيست. مدتهاست که ديگر آن کمال گرايی بچه گانه را فراموش کرده ام. سالهاست به گذران دمی خوشم. همين.

+ امروز ; ۳:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

کلاس ترم جديد

 ديروز کلاس های ترم جديدم شروع شد. انتظار داشتم اقلا نيمی از کلاس نيامده باشند. جلسه اول بود خب! همه آمده بودند. ۳۵ نفر کلاس اول و ۳۰ نفر کلاس دوم. دو سه نفر هم از ليست بيشتر. جا خوردم. حالم گرفته شد. توی مود درس دادن نبودم. به بچه ها گفتم. آنها هم استقبال کردند. شروع کرديم به جفنگگفتن. بچه ها جوکگمی گفتند. يکيشان پسر بسيار با شخصيتی بود. اصل و نسب قجر داشت جوک با نمی گفت:

  به يه رشتيه می گن خودتو معرفی کن؟ می : به نام خدا. اصغر هستم. فرزند سه شهيد!

+ امروز ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

حسین (آگاتا)کريستی

 جايی شنيده بودم حسين شريعتمداری در دوران زندان شاهی دندان هايش را بر اثر شکنجه از دست داده. امروز خيلی متاسف شدم. بايد فکش را از کار می انداختند. يا با سيمان و گچ دهانش را پر می کردند. واقعا با حسين شريعتمداری و بر و بچه های انطرفی موافقم.آزادی بيان هميشه و برای همه کس هم چيز خوبی نيست. ببينيد اين مرتيکه پفيوز چه اراجيفی به هم بافته! البته نوشته اش قابل ستايش است. از لحاظ داستانپردازی و آسمان به ريسمان بافتن. مطمئنم او نويسنده خوبی ميشد برای داستانها جنايی با کمی چاشنی اروتيک(اينها ذاتا اينکاره اند!) نه برای نوشتن سر مقاله سياسی يک روزنامه بزرگ قديمی! 

+ امروز ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()